و در آن نيمه شب گرم تابستانى ، هنگام عبور از ساحل آرام دريا ، دلم ميخواست پشت بوته هاى تمشك ، كمى دورتر از حصار كهنه ساخته شده از شاخه هاى خشك درختان آلبالو ، هيجان با تو بودن را تجربه كنم ، هر چه به تو نزديكتر ميشدم حس غريبى آميخته از شوق و دلهره ، را بيشتر احساس ميكردم ، چشمانم با وسواس از لابلاى سايه هاى موهوم شاخه ها و تصوير درهم خانه ها ،تو را جستجو ميكرد ، چند قدم مانده به تو ، ايستادم ، فقط چند قدم مانده به تو ، مانده اى در خاطراتم ، كه هميشه به آن فكر ميكنم ، چند قدمى كه بارها رفتم و آن شب نرفتم .
برچسب:
نویسنده: پارسا دادخواه